بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨٧ - حكايت ٢٧٨ خانه داماد پرآشوب و شر # قوم دختر را نبوده زين خبر
حكايت ٢٧٨
|
خانه داماد پرآشوب و شر |
قوم دختر را نبوده زين خبر |
|
سيّد ترمذ كه در ولايت ترمذ پادشاه بود، دلقكى زيرك مسخره او شده بود.
شاه در سمرقند كارى مهم داشت، ازاينرو به دنبال پيكى مىگشت تا اين مهم را انجام دهد. به مردم ابلاغ كرد هركس در مدّت پنج روز از سمرقند برايم خبر آورد، به او جايزهاى بزرگ عطا مىكنم.
دلقك شاه كه در روستا بود، وقتى اين خبر را شنيد، بىدرنگ سوار اسب شد تا شهر ترمذ به تاخت آمد. وقتى به شهر رسيد، بىآنكه گرد و غبار راه را از خود بريزد، سراسيمه به دربار شتافت. وقتى درباريان ديدند كه او بىموقع براى ديدار شاه آمده است، بهتزده و نگران شدند و شاه نيز به فكر و دلشوره عجيبى گرفتار شد. با خود گفت: نكند امر ناگوارى پيش آمده است؟! پريشانى خاطر شاه و درباريان به خارج از قصر شيوع پيدا كرد، مردم گمان كردند دشمنى قهار قصد حمله به شهر را دارد كه دلقك در اين وقت پريشانحال به طرف قصر رفته است! گروه گروه پيرامون دربار گرد آمدند. غوغا و اضطراب همهجاى شهر ترمذ را فرا گرفت.
سرانجام درباريان دلقك را به حضور شاه آوردند. شاه با ديدن دلقك بدو گفت:
بگو كه چه خبر شده است؟! دلقك با اشاره از شاه خواست كه تأمل كند تا نفسى تازه كند و آرامش يابد.
شاه كه از شدت نگرانى نمىتوانست صبر كند، خطاب به دلقك گفت: زودتر