بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٩١ - حكايت ٢٧٩ اى فغان از يار ناجنس، اى فغان # همنشين نيك جوييد اى مهان
حكايت ٢٧٩
|
اى فغان از يار ناجنس، اى فغان |
همنشين نيك جوييد اى مِهان |
|
موش و قورباغهاى در كنار جويبارى با همديگر دوست شده بودند. آن دو، در عالم رفاقت براى همديگر قصه نقل مىكردند و بدين طريق از دلتنگى مىرهيدند.
روزى موش به قورباغه گفت: دوست عزيز! هرگاه مىخواهم با تو گفتگويى كنم، تو در ميان آب مشغول جستوخيزى. در كنار جويبار صدايت مىزنم ليكن نشانى از مرحمت پاسخ تو نمىبينم. حال كه وضع بدينگونه است، قاصدى يا علامتى قرار دهيم تا هروقت صدايت كردم تو را آگاه سازد.
قورباغه پيشنهاد موش را پذيرفت و قرار بر اين شد كه نخى بلند به دست آورند تا يك سر نخ به پاى موش بسته شود و سر ديگرش به پاى قورباغه و بدينوسيله از يكديگر باخبر شوند و نيز هر زمان دل موش براى قورباغه تنگ شد، با تكان دادن نخ، قورباغه را به ساحل دعوت كند.
روزها بدين منوال گذشت، تا اينكه ناگهان روزى كلاغى موش را در كنار جويبار ديد و شكارش كرد و او را به منقار گرفت و با خود برد! وقتى با پرواز كلاغ موش به هوا رفت، قورباغه نيز از داخل آب بيرون كشيده شد و درحالىكه پايش به نخ بسته بود، در هوا معلّق شد. مردم با ديدن اين صحنه تعجب كردند و با خود گفتند: كلاغ با چه نيرنگى توانسته است قورباغه را از آب شكار كند؟
قورباغه بيچاره كه ميان زمين و آسمان آويزان بود، از سوز دل مىگفت: اين