بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٥٠ - حكايت ٢٩١ سر موتوا قبل موت اين بود # كز پس مردن غنيمتها رسد
حكايت ٢٩١
|
سِرّ موتوا قبل موت اين بود |
كز پسِ مردن غنيمتها رسد |
|
در شهر بخارا خواجهاى بود بزرگوار به نام «صدر جهان» كه با نيازمندان رفتارى نيكو داشت. خواجه به جهت صفت بخشندگىاش صبح تا شب زر و سيم را در كاغذپارهها مىپيچيد و به نيازمندان مىداد. وى هر روز به گروه خاصى مستمرى مىبخشيد؛ روزى به بيماران و درماندگان، روزى به بيوهزنان، روزى به سادات فقير و فقهاى تنگدست و روزى به وامداران تا هيچ گروهى از بخشش او محروم نمانند.
شيوه بخشش او اين بود كه: بخشش را هر روز به گروهى اختصاص مىداد و آنان بايد در سر راه خواجه صف بايستند و هيچ حرفى نزنند و كاسه تكدّى را به سوى خواجه دراز كنند. اگر كسى نياز خود را ناگهانى به زبان مىآورد، پشيزى به او نمىرسيد.
از قضا روزى پيرمردى به خواجه گفت: گرسنهام به من زكاتى عطا كن.
خواجه بر سبيل عادت به پيرمرد چيزى نداد. پيرمرد اصرار كرد. خواجه عصبانى شده، به او گفت: پدر جان! عجب پيرمرد بىشرمى هستى! پيرمرد در پاسخ گفت: تو از من بىشرمترى؛ زيرا تو به سبب طمع، اين جهان را خوردى كه هيچ بلكه مىخواهى آن جهان را هم با اين بخشندگىات تصرّف كنى.
خواجه از سخن پير خنديد و برخلاف روش خود عطاياى زيادى به او بخشيد.