بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩٢ - حكايت ٢١٣ چارقت نطفهست و خونت پوستين # باقى اى خواجه عطاى اوست اين
حكايت ٢١٣
|
چارقت نطفهست و خونت پوستين |
باقى اى خواجه عطاى اوست اين |
|
اياز آنگاه كه مقرّب درگاه سلطان محمود شد، اتاقى در قصر براى خود برگزيد و پوستين و چارقش را در آن آويخت. او هر روز مخفيانه به اتاقش مىرفت و با خود مىگفت: اياز! نگاه كن به چارق و پوستينت، تقرب سلطان تو را مغرور نسازد و گذشتهات را فراموش نكنى.
مخالفان اياز به سلطان گفتند: اى سلطان، اياز در كاخ تو حجرهاى دارد و در آن حجره زر و سيم فراوان پنهان ساخته است، به همين جهت هرگز كسى را به آن حجره راه نمىدهد و در آن پيوسته بسته است.
سلطان، يكى از نمّامان را مأمور كرد و گفت: نيمه شب برو و در آن حجره را گشوده، داخل شو و هرآنچه از سيم و زر يافتى از آن تو باشد.
نمّام گروهى را همراه برداشت و به طمع به دست آوردن هميانهاى زر و كيسههاى لعل و گهر، نيمهشب به در حجره اياز آمدند و قفل در را گشودند، وقتى داخل حجره شدند، به چپ و راست نگريستند و چيزى جز يك چارق پارهپاره و پوستين فرسوده نيافتند. آنان با ديدن چارق و پوستين بيشتر به شك افتادند و با خود گفتند: به يقين گنجهاى زر در اندرون حفرهها است! به كندن اتاق پرداختند، اما هرچه كندند به نتيجهاى نرسيدند! سرانجام بار ديگر گودالهاى اتاق را پر كرده، با دست خالى نزد سلطان آمدند. نمّامان و مخالفان اياز شرمنده شدند و همگى در