بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٩٣ - حكايت ٢٥٧ چونكه ايشان خسرو دين بودهاند # وقت شادى شد چو بشكستند بند
حكايت ٢٥٧
|
چونكه ايشان خسرو دين بودهاند |
وقت شادى شد چو بشكستند بند |
|
مردم حلب در روز عاشورا بر دروازه انطاكيه جمع مىشوند و براى بزرگداشت واقعه كربلا عزادارى مىكنند. شاعرى غريب روز عاشورا وقتى آن شيون و غوغا را ديد، به سوى مردم شتافت تا علت اينهمه نوحه و فغان را جويا شود. شاعر پرسان پرسان مىرفت كه: براى چه كسى چنين عزايى برپا شده است؟ يكى از آن جماعت به شاعر گفت: آهاى! مگر عقل از سرت پريده؟ تو حتما شيعه نيستى بلكه دشمن آل پيامبرى؟ مگر نمىدانى كه روز عاشورا روز عزاى جان جهانيان است!
شاعر گفت: البته همينطور است كه مىگوييد اما دوره يزيد كى بوده كه اين واقعه غمبار رخ داده؟ خبر اين واقعه چه دير به اينجا رسيده است؟ حتى چشم نابينايان و گوش ناشنوايان آن واقعه خسارتبار را ديده و شنيده است! مگر تا به حال شما خوابيده بوديد كه اكنون در عزاى او گريبان چاك مىكنيد؟
|
پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان |
زانكه بد مرگى است اين خواب گران |
|
|
روح سلطانى ز زندانى بجست |
جامه چه درانيم؟ و چون خاييم دست؟ |
|
|
چونكه ايشان خسرو دين بودهاند |
وقت شادى شد چو بشكستند بند |
|
|
سوى شادَروانِ دولت تاختند |
كُنده و زنجير را انداختند |
|
|
روزِ مُلك است و گش و شاهنشهى |
گر تو يك ذرّه از ايشان آگهى |
|