بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢٤ - حكايت ٢١٩ آن خر آن را ديد و مىگفت اى خدا # من به فقر و عافيت دادم رضا
حكايت ٢١٩
|
آن خر آن را ديد و مىگفت اى خدا |
من به فقر و عافيت دادم رضا |
|
سقّايى خرى داشت و آن خر از محنت، چون چنبر دو تا گشته بود. ده جاى پشت خر، در اثر كشيدن بار گران زخم برداشته بود و از بس رنج مىكشيد عاشق مرگش بود.
نه تنها جو در آخورش نمىريختند، كه از كاه خشك هم سير نمىشد.
رييس آخور اسبان پادشاه، وقتى آن خر را ديد، رحمش آمد و دلش به حال خر سوخت و به سقا گفت: چند روزى اين خر را به من واگذار تا در آخور شاه قوى گردد.
سقا خرش را به او سپرد و او خر را در آخور اسبهاى شاه بست.
خر به هر سو نگاه مىكرد، اسبهاى تازى را مىديد كه همه فربه و خوب و سر حال بودند. زير پاى اسبها جاروزده و آبپاشى شده و كاه و جو به وقت در پيش آنان آماده بود و هرچند زمانى خارش و مالش مىشدند.
خر وقتى آنها را ديد، سر به آسمان گرفت و گفت: خدايا! مگر من مخلوق تو نيستم؟ اگر خر هستم، بايد زار و ضعيف و پشت ريش و لاغر باشم؟ شبها از درد و سوزش پشتم و از گرسنگى شكمم هر آن، آرزوى مرگ مىكنم.
خر چنين تضرّع مىكرد كه ناگهان صداى جنگ و پيكار برخاست و وقت زين كردن اسبان جهت شركت در جنگ فرا رسيد.