بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢٣ - استنتاج
خر دل و جگر ندارد، تعجب مىكند! مگر مىشود حيوانى دل و جگر نداشته باشد؟
لذا از روباه مىپرسد:
|
گفت روبه را: جگر كو؟ دل چه شد؟ |
كه نباشد جانور را زين دو بُد |
|
روباه پاسخ داد: اگر خر دل و جگر داشت ممكن نبود كه دوباره نزد تو بازگردد.
|
گر جگر بودى وِرا يا دل بُدى |
بار ديگر كى برِ تو آمدى؟ |
|
دلى كه نور ندارد دل نيست بلكه جسمى است بىروح و جسم بىروح هم گلى بيش نيست.
|
چون نباشد نورِ دل دل نيست آن |
چون نباشد روح، جز گِل نيست آن |
|
زيرا اگر اين خر (انسان بىايمان) دلى منوّر به نور ايمان داشت، هرگز فريب روباه (هوسهاى) مكارى چون مرا نمىخورد و دوباره به سوى توى شير (نفس اماره) روى نمىآورد. بعنوان مثال: آن شيشهاى كه نور ايمان ندارد، قنديل درخشان نيست، بلكه شيشهاى است كه در آن ادرار ريختهاند.
|
آن زجاجى كو ندارد نورِ جان |
بول و قاروره است، قنديلش مخوان |
|
كسى مىتواند راه را از چاه، خوب را از بد و دشمن را از دوست تشخيص دهد كه در قنديل وجود او نور ايمان تلألؤ كند، اما كسىكه قنديل وجود او پر است از ادرار، تمنيّات بهميمى او چگونه مىتواند خود را از مهالك ظلمات طريق، نجات بخشد.
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها ...[١]
«آيا كسىكه مرده بود، سپس او را زنده كرديم و نورى براى او قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟»
[١] - انعام: ١٢٢