بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٦٨ - حكايت ٢٩٥ بر سر گنج از گدايى مردهام # زانكه اندر غفلت و در پردهام
حكايت ٢٩٥
|
بر سر گنج از گدايى مردهام |
زانكه اندر غفلت و در پردهام |
|
مردى كه اموال فراوان از راه ارث صاحب شده بود، همه را به باد داد و خود به خاك فقر و ندارى نشست. او كه مدتى در آتش فقر مىسوخت و مىساخت، سرانجام طاقتش طاق شد و روزى از سوز دل فرياد زد: پروردگارا! نعمتم دادى اما از دستم رفت، يا دوباره نعمتى كرم فرما، يا مرگم را برسان. شبى درحالىكه ناله مىكرد و متوسل به درگاه خدا شده بود، به خواب رفت. هاتفى غيبى در خواب بدو گفت: خداوند درخواست تو را پذيرفت حال به سوى مصر برو كه كار تو، با به دست آوردن گنجى، سامان مىيابد.
مرد از خواب بيدار شد، از آنجا كه به وعده هاتف اميدوار شده بود، بىدرنگ عزم سفر از بغداد به سوى مصر جزم نمود. در طول راه، باقىمانده پولش را خرج كرد و وقتى به مصر رسيد، دينارى نداشت. از شدت گرسنگى مىخواست گدايى كند، اما حيا مانعش مىشد، ليكن فشار گرسنگى پرده حيا را دريد و تصميم گرفت شبى در تاريكى كاسه دريوزگى به سوى مردم دراز كند. درحالىكه پاسى از شب گذشته بود، به كوچه پس كوچههاى شهر آمد اما همچنان مردد بود كه دست نياز به طرف مردم دراز كند يا نه.
از بد حادثه، آن ايام مصادف با زمانى بود كه شبها مردم از دست شبگردان حرامى به تنگ آمده بودند و داروغه در پى آرامش و امنيت شهر، بيش از ساير