بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٤٤ - حكايت ٢٦٨ فقر آن محمود توست اى بىسعت # طبع از او دايم همى ترساندت
حكايت ٢٦٨
|
فقر آن محمود توست اى بىسعت |
طبع از او دايم همى ترساندت |
|
سلطان محمود غزنوى به هنگام پيكار با هندوستان، غلامى به عنوان غنيمت به دست آورد و دستور داد غلام را جانشين او كرده، بر تخت سلطنت بنشانند.
غلام چون بر تخت سلطنت نشست شروع كرد به گريه كردن. سلطان پرسيد:
اى غلام نيكبخت چرا گريه مىكنى؟ تو اكنون بر تخت سلطنت نشستهاى و وزيران و سپاهيان همچون ستاره در مقابل تخت تو صف كشيدهاند.
غلام گفت: علت گريه من اين است كه من مادرى داشتم كه مرا دائما از تو مىترساند و با حالت نفرين به من مىگفت: الهى روزى ببينم كه در چنگ سلطان محمود افتادهاى و پدرم به خاطر اين نفرين با مادرم دعوا مىكرد كه آخر اى زن اين چه نفرينى است در حق بچهات مىكنى؟ آيا نفرين ديگرى بلد نيستى؟
من وقتى آن نفرين مادرم و اين اعتراض پدرم را مىشنيدم، دلم از شدت وحشت مىلرزيد و با خود مىگفتم: اين سلطان محمود كيست كه چنين اخلاق جهنّمى دارد! ولى اكنون مىبينم مورد لطف تو قرار گرفتهام. راستى مادرم كجاست كه بيايد و ببيند كه سلطان محمود مرا بر تخت سلطنت نشانده است!
|
فقر، آن محمود توست اى بىسعت |
طبع از او دايم همى ترساندت |
|
|
گر بدانى رحم اين محمود راد |
خوش بگويى عاقبت محمود باد |
|
|
فقر، آن محمود توست اى بيم دل |
كم شنو زين مادرِ طبع مُضل |
|