بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٢ - حكايت ٢٩٠ مر بشر را پنجه و ناخن مباد # كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
حكايت ٢٩٠
|
مر بشر را پنجه و ناخن مباد |
كه نه دين انديشد آنگه نه سَداد |
|
در زمانهاى دور، پادشاهى سه پسر زيرك و صاحب نظر داشت. هريك از آن سه، در بخشندگى و جنگاورى و شكوهمندى بهتر از ديگرى بودند. روزى سه برادر تصميم گرفتند به منظور كسب تجربه، عازم شهرهاى تحت تصرف پدر شوند. آنان به حضور پدر رسيدند و دستش را بوسيدند و خداحافظى كردند.
پدر پيش از رفتن فرزندان باب هدايت را بر روى آنان گشود و گفت: عزيزان من! هرجا كه دوست داريد- در پناه خدا- برويد، جز به قلعهاى كه نامش قلعه «هوش ربا» است. از خدا بترسيد، از خدا بترسيد و از آن قلعه و خطرات آن برحذر باشيد. پشت و روى برجها و سقف و كف آن قلعه، چون اتاق زليخا با نقشهاى فريبنده مزيّن شده است تا يوسفها را در كام خود بكشد.
اگر شاه اين سخنان هشداردهنده را به پسران نمىگفت و به آنان امر نمىكرد كه از آن قلعه دورى كنند، آن شاهزادگان هرگز ميل ديدار آن قلعه را نمىكردند. نهى پدر سبب شد كه پسران هوس ديدن قلعه كنند و با يكديگر گفتند: بايد به آن قلعه برويم و اسرار آن را كشف كنيم.
برادران نهى پدر را نشنيده گرفتند و به قلعه هوشربا رفتند. در آن قلعه زيباى پرنقش و نگار، ده در ديدند كه پنج در به سوى دريا گشوده مىشد و پنج در به سوى خشكى. پنج در آن، مانند حواس ظاهرى، متوجه عالم رنگ و بو (محسوسات) بود