بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣٥ - حكايت ٢٤٤ قصد جفت ديگران كردم ز جاه # بر من آمد آن و افتادن به چاه
حكايت ٢٤٤
|
قصد جفت ديگران كردم ز جاه |
بر من آمد آن و افتادن به چاه |
|
به خليفه مصر خبر دادند كه شاه موصل را كنيزكى است چون حور، به غايت زيبا و دلفريب. خليفه پهلوانى قوى را با لشكر بسيار به سوى موصل فرستاد كه: يا آن كنيزك حوروش را از شاه موصل بستان و يا در و درگاه قصر شاه موصل را از بن بركن.
پهلوان به جانب موصل رفت و مدت يك هفته از خارج قلعه با نيروهاى شاه موصل جنگيد. سرانجام شاه موصل از درون قلعه پيكى نزد پهلوان فرستاد كه از ريختن خون مردم چه هدفى دارى؟ اگر هدف تو ملك شهر موصل است بىچنين خونريزى بيا و اين ملك را ببر، من از شهر بيرون مىروم اينك تو به شهر داخل شو.
وقتى پيامآور شاه موصل پيش پهلوان آمد و پيغام شاه را بيان كرد. پهلوان بر روى كاغذى نقش آن كنيزك را كشيد و به دست پيامآور داد و بدو گفت: به شاه بگو من اينرا مىخواهم. وقتى پيغامآور، آن كاغذ را براى شاه آورد و شاه دريافت كه هدف از جنگ چيست، براى خاتمه جنگ كنيزك را به سوى پهلوان گسيل داشت.
وقتى كنيزك را پيش پهلوان آوردند. پهلوان در نگاه اول عاشق آن كنيزك شد. در حال از موصل بطرف مصر حركت كرد. در راه به جنگل سرسبز و زيبايى رسيدند، براى استراحت در آنجا فرود آمدند. پهلوان كه از آتش عشق كنيزك زمين را از آسمان فرق نمىگذاشت، در ميان چادر قصد آن كنيزك را كرد. در اين هنگام غلغله عجيبى در ميان لشكر افتاد، پهلوان تا اين غوغا را شنيد به گمان اينكه دشمن بر