بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٨١ - استنتاج
|
امر دادم باد را كان شيرخوار |
گيرد از دريا گذارد در كنار |
|
|
سنگ را گفتم به زيرش نرم شو |
برف را گفتم كه آب گرم شو |
|
|
صبح را گفتم به رويش خنده كن |
نور را گفتم دلش را زنده كن |
|
|
لاله را گفتم كه نزديكش بروى |
ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى |
|
|
خار را گفتم كه خلخالش مكن |
مار را گفتم كه طفلك را مزن |
|
|
رنج را گفتم كه صبرش اندك است |
اشك را گفتم مكاهش، كودك است |
|
|
گرگ را گفتم تن خردش مدر |
دزد را گفتم گلوبندش مبر |
|
|
بخت را گفتم جهانداريش ده |
هوش را گفتم كه هشياريش ده |
|
|
تيرگىها را نمودم روشنى |
ترسها را جمله كردم ايمنى |
|
|
ايمنى ديدند و ناايمن شدند |
دوستى كردم مرا دشمن شدند |
|
|
كارها كردند اما پست و زشت |
ساختند آيينهها، اما ز خشت |
|
|
تا كه خود بشناختند از راه، چاه |
چاهها كندند مردم را به راه |
|
|
روشنىها خواستند اما ز دود |
قعرها افراشتند اما به رود |
|
|
قصهها گفتند بىاصل و اساس |
دزدها بگماشتند از بهر پاس |
|
|
جامها لبريز كردند از فساد |
رشتهها رشتند در دوك عناد |
|
|
درسها خواندند اما درس عار |
اسبها راندند، اما بىفسار |
|
|
ديوها كردند دربان و وكيل |
در چه محضر؟ محضر حىّ جليل |
|
|
سجدهها كردند بر هر سنگ و خاك |
در چه معبد؟ معبد يزدان پاك |
|
|
رهنمون گشتند در تيه ضلال |
توشهها بردند ازو زر و بال |
|
|
از تنور خودپسندى، شد بلند |
شعله كردارهاى ناپسند |
|
|
وارهانديم آن غريق بىنوا |
تا رهيد از مرگ شد صيد هوى |
|
|
آخر آن نور تجلّى دود شد |
آن يتيم بىگنه نمرود شد |
|
|
رزمجويى كرد با چون من كسى |
خواست يارى از عقاب و كركسى |
|
|
كردمش با مهربانىها بزرگ |
شد بزرگ و تير دلتر شد ز گرگ |
|