بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٨٥ - حكايت ٢٥٥ گرز بر خود زن منى درهم شكن # ز آنكه پنبه گوش آمد چشم تن
حكايت ٢٥٥
|
گُرز بر خود زن منى درهم شكن |
ز آنكه پنبه گوش آمد چشم تن |
|
اميرى ترك، سحرگاه از حالت مستى بدر آمد و به سبب حالت خمارى، شراب و رامشگر خواست تا برايش بنوازند و بخوانند. مطرب در حضور امير، اسرار ازل را در پردههاى موسيقى آشكار كرد و در انتهاى هر بيت از ترانهاش كلمه «من نمىدانم» بود. چون «نمىدانم»، «نمىدانم» مطرب از حدّ گذشت، امير بىصبر و دلگير شد، از جا پريد و گرزى كشيد تا مطرب را گوشمالى دهد. يكى از سرهنگان گرز را از دست امير گرفت و گفت: اين كار را نكن در اين موقعيت كشتن مطرب كار خوبى نيست.
امير با عصبانيت گفت: اين تكرار نامحدود او، حالم را به هم زد. اى گيج، چيزى را بگو كه مىدانى. اينقدر سخن از نمىدانم، نمىدانم، به ميان نياور.
اينجا بود كه مطرب امير را مخاطب قرار داد و بدو گفت:
|
گُرز بر خود زن، منى درهم شكن |
ز آنكه پنبه گوش آمد چشمِ تن |
|
|
گُرز بر خود مىزنى خود، اى دنى |
عكسِ توست اندر فِعالم اين منى |
|
|
عكس خود در صورتِ من ديدهاى |
در قتال خويش بر جوشيدهاى |
|
|
همچو آن شيرى كه در چَه شد فرو |
عكسِ خود را خصمِ خود پنداشت او |
|
|
نفى ضدِّ هست باشد بىشكى |
تا ز ضِد، ضِد را بدانى اندكى |
|
|
اين زمان جز نفى ضدّ، اعلام نيست |
اندرين نشأت دمى بىدام نيست |
|