بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١١ - استنتاج
حكايت ٢٣٩
|
كى توان حق گفت جز زير لحاف |
با تو اى خشمآورِ آتش سجاف |
|
شاه «ترمذ»[١] با دلقك خود شطرنج بازى مىكرد كه سرانجام دلقك شاه را مات كرد و از شادى گفت: مات شد، مات شد. شاه خشمگين شد و از خشم برافروخت و يك يك مهرههاى شطرنج را بر سر دلقك زد. دلقك كه غضب شاه را ديد گفت:
الأمان اى شاه جهان. اندكى بعد، شاه خواست يك بار ديگر بازى كنند. بار دوم بازى كردند، اينبار هم شاه مات شد.
اينبار دلقك از جايش جهيد و به كنجى رفت و از ترسش زود بر خود شش نمد پيچيد و خود را زير آن نمدها پنهان كرد. شاه گفت: اى دلقك، چه مىكنى؟ دلقك گفت: مات شد مات شد. شاه مات شد.
|
كى توان حق گفت جز زير لحاف |
با تو اى خشمآور آتش سجاف |
|
|
اى تو مات و من ز بيم زخمهات |
مىزنم شهشه به زير رختهات |
|
استنتاج
از قديم گفتهاند: «زبان سرخ سر سبز مىدهد بر باد».
[١] - ترمذ، شهرى بوده در ماوراء النهر قديم، در نزديكى ساحل رود جيحون كه امروزه جزو جمهورى تاجيكستان است،« فرهنگ معين».