بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣٣ - حكايت ٢٨٨ هست ناقص آن سر اندر پيكرش # چون سر گاو است گويى آن سرش
حكايت ٢٨٨
|
هست ناقص آن سر اندر پيكرش |
چون سر گاو است گويى آن سرش |
|
اميرى از اميران خوارزمشاه اسبى گزيده و بسيار زيبا داشت. بامدادى در ميان موكب ملوكانه سوار بر اسبش بود كه خوارزمشاه چشمش به آن اسب افتاد. شكوه و رنگ زيباى اسب چشم شاه را خيره كرد و عقل او را به بيراهه كشيد.
شاه وقتى به منزل بازگشت، با خواص خود درباره آن اسب سخن گفت و علاقه خويش نسبت به آن اسب را ابراز كرد و بالأخره گروهى را مأمور ساخت تا به هر وسيله ممكن، اسب را از امير گرفته، نزد وى بياورند.
مأموران چونان صاعقه، به خانه امير فرود آمدند و او را مجبور كردند كه اسب را به آنان بسپارد. امير در مقابل زور، چارهاى جز تسليم نيافت. ولى دلباختگى او به اسبش، او را واداشت كه به وزير شاه، عماد الملك متوسل شود. وزير كه به حسن تدبير شهرت داشت و در نزد شاه همچون پيغمبرى محترم، مورد احترام بود، براى رفع ظلم از امير تدبيرى انديشيد، بدين منظور به حضور خوارزمشاه رسيد. در اين هنگام بود كه مأموران اسب را كشانكشان به حضور شاه آوردند، چون شاه لختى از تماشاى اسب حيران شد، رو به عماد الملك كرد و گفت: اى برادر، اين اسب خوبى است! گويى از بهشت آمده است.
اينجا بود كه وزير تدبيرش را پياده كرد و به شاه گفت: شاها! اگر انسان دل در گرو چيزى نهد، آن چيز اگر ديو هم باشد در نظرش فرشته جلوه مىكند. البته اين