بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٥ - استنتاج
مولانا در اين حكايت، استفاده صورى از واژهها را- بهطور عموم و از واژه تصوف بهطور خصوص- روشى ناپسند و غفلت از واقعيات دانسته و مىگويد:
گرچه فرج و گشايش واقعى نصيب آن صوفى صافى شد ولى از اين واژه چيزى جز قباى چاك خورده براى صوفيان غير صافى باقى نماند.
|
اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد |
ماند اندر طبع خلقان حرف دُرد |
|
|
همچنين هر نام، صافى داشته است |
اسم را چون دُرديى بگذاشته است |
|
آنگاه مولانا براى جداسازى صوفيان صافى از غير صافى مىگويد: پسر جان! تصوّف واقعى به پوشيدن قباى فرجى كه از جلو چاك داشته باشد نيست بلكه فرج واقعى آن زمان براى سالك حاصل مىشود كه جبّه تن و خواهش نفس خويش را بشكافد و خود را از بند تمايلات شيطانى نجات دهد.
|
روح خواهى، جُبّه بشكاف اى پسر |
تا از آن صفوت برآرى زود سر |
|
صوفى واقعى كسى است كه طالب فرج معنوى باشد نه خواستار قباى فرجى پشمينه و دلقدوزى و آهسته رفتن.
|
هست صوفى آنكه شد صفوتطلب |
نه از لباس صوف و خياطىّ و دب |
|
صوفيان غير صافى انسانهاى فرومايه و پستى هستند كه تصوف را تنها در پوشيدن قباى فرجى و اعمال فساد خلاصه كردهاند.
|
صوفيى گشته به پيش اين لئام |
الخياطة و اللواطة و السّلام |
|
در مثنوى اين تنها جايى نيست كه مولانا از فرومايگان منتسب به تصوف انتقاد مىكند بلكه در چند جاى ديگر مثنوى به مناسبتهايى اينگونه افراد را مورد مذمت قرار مىدهد. او در جايى مىگويد:
|
تا دمى از هوشيارى وارهند |
ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند |
|