بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣١ - استنتاج
«گويى مىخواهى خود را هلاك كنى كه چرا اينها ايمان نمىآورند!»
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً[١]
«گويى مىخواهى خود را از غم، به خاطر اعمال آنها هلاك كنى، اگر آنها به اين گفتار- دعوت تو- ايمان نياورند.»
... فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ ....[٢]
«مبادا بر اثر شدت تأسف و حسرات بر وضع آنها، جان خود را از دست بدهى.»
آيات فوق، تصوير گويايى است از دلسوزى زياد پيامبر اسلام ٦ نسبت به امت خويش كه البته اگر نبود توجهات نوازشگرانه حضرت دوست، كه دل ناآرام حبيب خود را آرام كند، پيغمبر ٦ از شدت اندوه و غم امّت از پاى درمىآمد!
*** مولانا در اين حكايت گوشهاى از دلسوزىهاى حضرت موسى كليم اللّه را كه نمادى از رهبران الهى است، به تصوير مىكشد كه آن حضرت چگونه با گوسفند فرارى، كه نمادى از افراد سرپيچ امت است، برخورد مىكند.
فرمود: موسى ٧ يك روز تا به شب آنقدر به دنبال آن حيوان دويد كه پاهايش مجروح شد، گوسفند مىدويد و موسى مىدويد، تا اينكه سرانجام گوسفند از شدت خستگى چارهاى جز تسليم نديد. موسى كه گويى تمرين رهبرى امت را مىديد، خم شد و آهسته گوسفند را در آغوش كشيد، درحالىكه دست نوازش بر اندام خاكآلود آن حيوان مىكشيد، گفت:
اى حيوان خدا، فرض كن با من مهربان نيستى، ديگر چرا به خود ستم مىكنى؟
|
گفت: گيرم بر مَنَت رحمى نبود |
طبع تو بر خود چرا استم نمود؟ |
|
فرار گوسفند از گلّه و دويدن موسى ٧ به دنبالش، آن هم تا حد زخمى شدن
[١] - كهف: ٦
[٢] - فاطر: ٨