بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٧ - حكايت ٢٥٩ خود سزاى بتپرستان اين بود # جلش اطلس، اسب او چوبين بود
حكايت ٢٥٩
|
خود سزاى بتپرستان اين بود |
جُلَّش اطلس، اسب او چوبين بود |
|
بلال حبشى برده يكى از بزرگان مكه بود. او چون به پيغمبر اسلام ٦ ايمان آورد، خواجهاش همواره شكنجهاش مىكرد و براى انصراف او از دين محمد ٦، در حرارت آفتاب او را با تازيانه خاردار مىزد و بلال در زير شكنجه، پيوسته «احد، احد» مىگفت، تا اينكه روزى ابو بكر صداى احد احد گفتن بلال در زير شكنجه را شنيد و حالت تأسفبار او را مشاهده كرد. پس از آن در محضر پيغمبر ٦ حال بلال را بيان كرد و به پيغمبر عرض كرد: بلال را در زير تابش آفتاب چهار ميخ مىكشند و بر بدن لخت او تازيانه خارناك مىزنند. از صد جاى بدنش خون فواره مىزند اما او همچنان احد احد مىگويد و به حكم خدا گردن مىنهد.
پيغمبر ٦ از شنيدن حكايت بلال شادمان شد، ابو بكر نيز وقتى ديد حضرت از شنيدن ماجراى بلال شادمان شد، بر علاقهاش به نقل ماجراى بلال افزوده گشت، لذا همه حكايت را بازگو كرد.
پيغمبر ٦ به ابو بكر فرمود: اكنون چاره چيست؟ ابو بكر پاسخ داد: من قصد دارم كه بلال را از خواجهاش خريدارى كنم. پيغمبر ٦ فرمود: اى ابو بكر، در اين معامله من نيز شريك تو مىشوم و نصف بهاى بلال را مىپردازم.
ابو بكر بدون درنگ پيش خواجه بلال رفت و با او در مورد بلال به مذاكره پرداخت و گفت: من غلامى دارم بسيار زيبا ولى او نيز مثل تو كافر است گرچه