بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٥ - حكايت ٢٩٠ مر بشر را پنجه و ناخن مباد # كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
از معرّف پرسيد: اين جوان كيست؟ آيا اين هم ماهى آن درياست؟
معرّف گفت: بله اين جوان نيز پسر آن پدر است و برادر كوچكتر آن جوان مرحوم است.
شاه چين او را مورد لطف خود قرار داد و گفت: تو يادگار او در نزد ما هستى. شاه با اين احوالپرسى قلب جوان را صيد كرد و هر لحظه از سوى او رزق معنوى به جان مست شاهزاده مىرسيد.
مدتى گذشت، شاهزاده با حالت غرور پيش خود گفت: مگرنه اين است كه من خود هم شاه هستم و هم شاهزاده؟ چرا عنان خود را به دست اين شاه بسپارم؟ و چرا بايد مطيع شاه چين باشم؟
چون احساس خودبينى نفس اماره شاهزاده باليدن گرفت، صدهاهزار سخن ياوه و دعوى بىاساس بر زبان راند.
دل شاه چين از افكار ناسپاسى شاهزاده به درد آمد، در باطن خطاب به شاهزاده گفت: اى فرومايه، آيا جواب آن همه بخشش من اين بود؟ من براى تو نردبان عروج به سوى مراتب عالى آسمانى شدم و تو در پيكار با من به تير و كمان مبدّل شدى؟! بالأخره درد غيرت در وجود شاه چين پديدار شد و انعكاس اين درد شاهزاده را تحت تأثير قرار داد، عتاب قهرآميز شاه پرنده اقبال شاهزاده را پريشان كرد.
وقتىكه شاهزاده در ضمير خود به سبب گناهى كه مرتكب شده بود، تيرگى ديد، متوجه شد از نعمت معنوى او كاسته شده و خانه شادىاش آكنده از غم گرديده است، از مستى شراب خودبينى به هوش آمد. شاهزاده اشك مىريخت و مىگفت:
اى نفس اماره، شير جانم را اسير دم گاو تنم كردى به طمع گندم دام را برگزيدى، و بدينسان به خود آمد و خواهان آمرزش شد.
|
مر بشر را خود مبا جامه درست |
چون رهيد از صبر، در حين صدر جُست |
|
|
مر بشر را پنجه و ناخن مباد |
كه نه دين انديشد آنگه نه سَداد |
|
|
آدمى اندر بلا كشته، به است |
نفس كافر نعمت است و گمره است |
|