بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٧٤ - حكايت ٢٩٦ نوبت من رفت امسال آن قمار # با دگر كس باز، دست از من بدار
جوحى گفت: معامله بدون رؤيت جنس باطل است، پدر جان اجازه بده صندوق را باز كنم تا اگر ارزش نداشت نخر.
نايب گفت: لازم به باز كردن صندوق نيست من اين صندوق را سربسته مىخرم با من كنار بيا.
ماجرا در خصوص اين معامله به درازا كشيد، در نهايت نايب قاضى هزار دينار داد و آن صندوق را سربسته از جوحى خريد و به خانه قاضى انتقال داد.
بدينسان هم جوحى به مدت يك سال به معاشى رسيد و هم قاضى از مهلكه رسوايى رهايى يافت.
يك سال از اين ماجرا گذشت. بار ديگر عفريت فقر چهره خود را به جوحى نماياند.
جوحى اين بار نيز به زنش گفت: اى زن چالاك، درآمد سال گذشته را تجديد كن؛ يعنى نزد قاضى برو و از دست من شكايت كن.
زن جوحى همراه زنان ديگر نزد قاضى رفت و زنى را سخنگوى خود كرد تا قاضى او را از لحن كلامش نشناسد و به ياد بلايى كه سال گذشته بر سرش آمد نيفتد. چون سخن از شكايت به ميان آمد. قاضى به زن جوحى گفت: برو شوهرت را بياور تا مشكل شما را حل و فصل كنم.
وقتى جوحى آمد، قاضى به او گفت: چرا نفقه زنت را نمىدهى؟ جوحى گفت:
من بنده احكام شرعم اما به قدرى مفلسم كه اگر بميرم پول كفن ندارم و علت فقر من هم اين است كه من آدم قماربازى هستم لذا هرچه درآمد دارم صرف قمار مىكنم.
قاضى از صداى جوحى وى را شناخت و ياد حيلهگرى و دغلبازى وى افتاد، به او گفت:
|
گفت: آن شش پنج با من باختى |
پار اندر شَشدَرَم انداختى |
|
|
نوبت من رفت، امسال آن قمار |
با دگر كس باز، دست از من بدار |
|