بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٧٦ - حكايت ٢١٠ وارهيدند از جهان پيچپيچ # كس نگريد بر فوات هيچ، هيچ
به نامت داد و من شرم كردم از اينكه نسبت به آن نام بىتوجه شوم.
حضرت حق به ميكائيل امر كرد: تو به جانب زمين برو و مشتى خاك بياور.
ميكائيل به امر حق به طرف زمين آمد و خواست مشتى از خاك بردارد. خاك درصدد گريز درآمد و اشكريزان به ميكائيل گفت: به حق يزدان بىهمتا كه تو را حامل عرش مجيد كرد، به من امان بده و آزادم كن.
ميكائيل نيز دست خالى به سوى عرش بازگشت و عرضه داشت: اى داناى اسرار، خاك از زارى و گريهاش دست مرا بست. خدايا! در پيشگاه تو اشك چشم و آه و زارى داراى قدر و منزلت عظيمى است و من جرأت نكردم كه اين قدر و منزلت را ناديده بگيرم.
خداوند به اسرافيل فرمان داد كه: برو و مشتى از خاك زمين بردار و بياور.
اسرافيل به امر خدا بر زمين آمد، همينكه مىخواست مشتى از خاك را بردارد، اين بار نيز خاك شروع به گريستن كرد و به اسرافيل گفت: اى فرشتهاى كه از دمت مردهها حيات مىيابند، تو فرشته رحمتى، به من رحم كن و ... سرانجام اسرافيل را سوگند داد كه: تو نيز همان كار كن كه آن دو ملك كردند و دست از سر من باز داشتند.
اسرافيل هم مانند دو ملك پيشين به حضور حضرت حق شتافت و ماجرايى را كه با زمين داشت بيان كرد.
اينبار خداوند متعال عزرائيل را فرمان داد كه به زمين برو و مشتى خاك بياور.
عزرائيل به جانب زمين آمد كه مشتى خاك برگيرد. اما خاك عزرائيل را نيز قسم داد كه: به حق خداى يكتايى كه تو را اينچنين بزرگ كرد، دست از من بدار و مرا به حال خود واگذار!
عزرائيل خطاب به خاك گفت: من قادر نيستم كه با اين افسون تو، از امركننده نهان و آشكار رو بتابم. عجز و لابه مكن كه من بنده فرمانم. گوش من از كلام غير از خدا كر است. اگر خداوند مرا مار كند من به مردم نيش مىزنم و اگر مرا يار كند خدمت مىكنم، من در ميان انگشتان قدرت آن كاتب حقيقى چون قلمم.