بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢٧ - استنتاج
آنها را در دنيا عذاب كند و جانشان برآيد درحالىكه كافر باشند.»
پس راه صحيح و آرامبخش در زندگى دنيا اين است كه آيه زير مىفرمايد:
وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً.[١]
«با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مىخوانند و تنها ذات او را مىطلبند، هرگز چشمهاى خود را بهخاطر زينتهاى دنيا، از آنها برمگير و از كسانىكه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن، همانها كه پيروى هواى نفس كردند و كارهايشان افراط و زيادهروى است.»
*** در اين حكايت:
خر، كنايه است از انسانهاى آزمندى كه همواره چشم طمع به نعمتهاى ديگران دوختهاند.
آخور شاه، كنايه است از دنيا و لذتهاى آن.
اسبهاى تازى، كنايه است از دنياداران مرفّه.
مولانا در اين حكايت، از حالات روانى نامتعادل شخصى خبر مىدهد كه در يك برخورد غير منتظره، وقتى نعمتهاى متنوّع ديگران را ديد خود را باخت و مثل آن خر بيچاره زبان به شكوه و شكايت گشود كه آخر خدايا! درست است كه من يك خرم ولى هرچه هستم مخلوق تو هستم! چرا من بايد اينگونه ضعيف و محروم و گرسنه باشم، بهطورىكه هر لحظه آرزوى مرگ نمايم. ولى اين اسبهاى تازى اينگونه متنعم و سرخوش؟
|
نه كه مخلوق توام؟ گيرم خرم |
از چه زار و پشت ريش و لاغرم؟ |
|
[١] - كهف: ٢٨