بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٧٥ - استنتاج
حكايت ٢٣١
|
بنده بودن هم بياموز و بيا |
درويشى در شهر هرات غلامان عميد خراسان را ديد همه در لباسهاى زرباف و كلاههاى مزين به جواهر كه بر اسبان عربى سوار بودند. پرسيد: اينان كدام اميرانند؟ گفتند: اينان امير نيستند بلكه غلام عميد خراسانند.
درويش رو به آسمان گرفت و گفت: خدايا! از عميد خراسان بندهپرورى را بياموز!
تا اينكه روزى پادشاه، عميد را به اتهامى دست و پا بست و دستور داد غلامان عميد را نيز دست و پا ببندند. مأموران شاه غلامان عميد را شكنجه مىدادند و مىگفتند: بگوييد دفينه خواجه شما كجاست؟ شاه به مدت يك ماه آن غلامان را شكنجه داد ولى حتى يك غلام راز و اسرار خواجه خود عميد را فاش نكرد.
درويش كه شاهد اين ماجرا بود شبى در خواب ديد كه هاتفى به او گفت:
|
گفتش اندر خواب هاتف كاى كيا |
بنده بودن هم بياموز و بيا |
|
استنتاج
طبيعت منفعتجوى انسان بهگونهاى است كه همواره به ياد طلبهاى خود باشد و بدهكارىهاى خود را فراموش كند.
روابط افراد هر جامعهاى را براساس انتظاراتى كه از همديگر دارند، مىتوان