بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٨٩ - استنتاج
حكايت ٢٥٦
|
گفت پيغمبر براى امتحان |
او نمىبيند تو را، كم شو نهان |
|
روزى مرد نابينايى وارد خانه پيغمبر ٦ شد. عايشه همسر پيغمبر شتابان رفت كه خود را بپوشاند، پيغمبر ٦ به عايشه فرمود: آن نابينا كه تو را نمىبيند، پس لازم نيست پنهان شوى.
|
گفت پيغمبر براى امتحان |
او نمىبيند تو را كم شو نهان |
|
|
كرد اشارت عايشه با دستها |
او نبيند، من همى بينم وِرا |
|
استنتاج
ابو الفتوح رازى حكايت فوق را اينگونه نقل كرده است:
روزى رسول گرامى اسلام ٦ در حجره فاطمه بود، مردى به نام عبد اللّه بن مكتوم كه نابيناى مادرزاد بود بر در خانه فاطمه عليها السّلام آمد (ظاهرا از پيغمبر ٦ اجازه دخول خواست) پيغمبر ٦ به او اجازه ورود داد، در اين هنگام حضرت زهرا عليها السّلام برخاست و داخل اتاق رفت بهطورىكه ابن مكتوم را نمىديد، فاطمه عليها السّلام آنقدر در اتاق ماند تا ابن مكتوم از خانه بيرون رفت.
پيغمبر بر سبيل امتحان به دخترش فرمود: اى فاطمه، چرا از او پنهان شدى در حالىكه او چشم ندارد و چيزى را نمىبيند!