بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤١٢ - حكايت ٢٨٤ ما همه گوشيم، كر شد نقش گوش # ما همه نطقيم ليكن لب خموش
حكايت ٢٨٤
|
ما همه گوشيم، كر شد نقش گوش |
ما همه نطقيم ليكن لب خموش |
|
گويند در تبريز محتسبى مىزيست به نام «بدر الدين عمر» كه در جود و بخشندگى شهره آفاق بود. وى در گشادهدستى به گونهاى بود كه حاتم طايى را گداى درگاه او مىشمردند.
درويشى از درويشان كه بارها از جود محتسب بهرهمند شده بود، مبلغ نههزار دينار مقروض شد و به اميد كرم محتسب از ديار خود رو به تبريز گذاشت. چون به آن شهر رسيد، مستقيم به محلّه آن محتسب رفت ولى خبر ناگوارى او را از خود بىخود كرد و آن خبر اين بود كه شنيد: محتسب، آن مرد كريم و بخشنده، دار فانى را وداع كرده است! درويش غريب وقتى اين خبر را شنيد از شدّت ناراحتى نعرهاى زد و بىهوش بر زمين افتاد! مردم پيرامونش گرد آمدند و آب و گلاب بر سر و صورتش پاشيدند. همه بر حال زار او بسيار گريستند.
درويش كه تا شب بيهوش بود، وقتى به هوش آمد گفت: كردگارا! گناهكارم؛ زيرا به جاى اينكه به تو اميد بندم، به بنده تو اميد بستم.
قضيه وامدار بودن آن درويش غريب، دهان به دهان گشت و جوانمرد محل از حال آن غريب متأثر شد و براى اداى وامش، كاسه دريوزگى به دست گرفت و از اهل محل كمك خواست ولى بيش از صد دينار به دست نياورد.
جوانمرد چون ديد كه از مردم شهر خير چندانى برنمىآيد، دست مرد غريب را گرفت و او را بر سر قبر محتسب آورد.