بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤١٣ - حكايت ٢٨٤ ما همه گوشيم، كر شد نقش گوش # ما همه نطقيم ليكن لب خموش
مرد غريب چون بر مزار محتسب رسيد خطاب به قبر گفت: اى كسىكه پشت و پناه هر آبرومند بودى. اى كسىكه در پرداخت خرج و اداى قرض فقيران مانند خويشاوندان و پدر و مادر آنان مهربان بودى. اى آفتاب، پشت ما به تو گرم بود. من به اميد دست بخشنده تو هزار دينار قرض كردم. تو كجايى كه گرفتارى مرا برطرف سازى؟
كو آن لب شيرين گفتار تو؟
چه شد آن كليدى كه قفل مشكلات ما را مىگشود؟
بيچاره مرد غريب با قبر محتسب سخن مىگفت و اشك مىريخت. جوانمرد دست مرد غريب را گرفت و او را به خانهاش برد و صد دينارى را كه از مردم گرفته بود به وى سپرد. برايش غذا آورد و براى تقويت روحش، سرگذشت و مشكلات زندگىاش را براى وى تعريف كرد.
شب از نيمه گذشته بود كه هردو آماده خواب شدند. جوانمرد همان شب محتسب را در خواب ديد كه در صدر خانه نشسته است.
محتسب به جوانمرد گفت:
اى جوانمرد، بر سر قبرم هرچه گفتيد شنيدم ولى اجازه پاسخگويى نداشتم، اينك گوش كن كه به مرد غريب چه خواهم داد، از آنجا كه پيشبينى كرده بودم او خواهد آمد، براى اداى قرضش چند تكه جواهر در فلان مكان آماده كردهام، آنها را برداريد كه هم بدهىاش را پرداخت مىكند هم چيزى برايش باقى مىماند. سلام مرا به وارثانم برسان و بگو كه اين وصيت را موبهمو عمل كنند و چشم طمع به آن جواهرات ندوزند كه روحم را رنجيده خاطر خواهند كرد و بدينسان فقير وامدار نجات يافت.
|
چون به گور آن ولى نعمت رسيد |
گشت گريان زار و آمد در نشيد |
|
|
گفت اى پشت و پناه هر نبيل |
مرتجى و غوث ابناء السّبيل |
|