بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٦١ - حكايت ٢٢٨ اختيارى هست ما را بىگمان # حس را منكر نتانى شد عيان
حكايت ٢٢٨
|
اختيارى هست ما را بىگمان |
حِسّ را منكر نتانى شد عيان |
|
مرد موحّد و خداپرستى، كافرى را دعوت به توحيد كرد. كافر كه بر سبيل جبرى بود، گفت: اگر خدا بخواهد مؤمن مىشوم و اگر نخواهد بىايمان از دنيا مىروم.
مؤمن گفت: خدا ايمان تو را مىخواهد تا جانت از دوزخ رها شود ولى نفس شيطانى تو، تو را به سوى كفر مىكشد و نمىگذارد مؤمن شوى.
كافر گفت: من تسليم كسى هستم كه او زورمند است. خدا از من ايمان خواسته و شيطان از من كفر. اراده شيطان در وجود من قوى است، لذا اراده خدا نفعى براى من ندارد!
و اين به آن مىماند كه تو بخواهى ساختمانى مسجد شود اما زورمندى مىآيد و آن را دير مىكند. تو كرباسى مىگيرى كه قباى زيبايى بدوزى، اما زورمندى مىآيد و آن را شلوار مىدوزد. محال است كسى ملك خدا را، علىرغم خواسته او بگيرد و آن خداى دمآفرين قادر به دم زدن نباشد! پس مىبايد بنده كسى شد كه غالب است.
مرد موحّد در پاسخ به دلايل كافر جبرى گفت:
|
گفت مؤمن بشنو اى جبرى خطاب |
آنِ خود گفتى، نك آوردم جواب |
|
|
اختيارى هست ما را بىگمان |
حِسّ را منكر نتانى شد عيان |
|
|
سنگ را هرگز نگويد: كس بيا |
از كلوخى كس كجا جويد وفا |
|