بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١٩ - حكايت ٢٤١ نيست هر عقل حقيرى پايدار # وقت حرص و وقت خشم و كارزار
حكايت ٢٤١
|
نيست هر عقل حقيرى پايدار |
وقت حرص و وقت خشم و كارزار |
|
خواجهاى بود كه دخترى بسيار زيبا و فريبا داشت. آن دختر وقتى بالغ شد پدرش به شوهر داد اما آن شوهر همكفه او نبود.
خواجه به دخترش گفت: سعى كن از شوهرت حامله نشوى؛ زيرا عقد تو با او از روى ضرورت بود. احتمال دارد كه اين مرد غريب از اين شهر برود، در اين صورت كودك او بر تو مظلمه مىماند.
دختر پند پدر را پذيرفت، ولى بعد از مدتى احساس كرد كه از شوهرش حامله است. حمل خود را از پدر پنهان كرد تا اينكه كودك در شكمش پنج- شش ماهه شد. پدر با ديدن شكم دخترش به وى گفت: اين چيست؟ مگر من نگفته بودم كه از شوهرت حامله نشوى.
دخترش در پاسخ وى گفت: پدر! چگونه پرهيز كنم؟ مرد و زن مانند آتش و پنبهاند.
پدر گفت: دخترم! من نگفتم كه به طرف شوهرت نرو و با وى آميزش نكن، بلكه گفتم منى وى را نپذير؛ يعنى بايد در حال انزال منى، خود را از او دور مىكردى.
دختر گفت: من چگونه بدانم كه حال انزال او چه زمانى است؟
پدر گفت: زمانش آنگاه است كه چشم شوهرت كلاپيسه شود؛ يعنى خمار گردد.