بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٢١ - استنتاج
مجلس زنان مصرى مىگردد.
وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ[١]
«گروهى از زنان شهر گفتند: همسر عزيز، جوانش (غلامش) را به سوى خود دعوت مىكند.»
رسوايى او زمانى به اوج خود مىرسد كه خود به اين ننگ اقرار مىكند و يوسف را در اين ماجرا بىگناه مىنمايد.
قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ[٢]
«همسر عزيز گفت: الآن حق آشكار گشت، من بودم كه او را به سوى خود دعوت كردم و او از راستگويان است.»
زليخا در غليان زودگذر شهوت جنسى خود، نه تنها نتوانست اين غريزه را در عشق به يوسف ارضا نمايد بلكه در امواج سهمگين رسوايى درهم شكست و براى هميشه، ننگ خيانت را بر پيشانى خانوادگى خود كوفت.
اين نمونهاى بود از يك شخصيت اجتماعى كه همهچيزش را فداى يك لحظه لذّت جنسى كرد و قرآن قصّه وى را آورده است.
نمونه ديگرى كه ماجرايش در قرآن بهطور تلويحى آمده و او هم- نه تنها- شخصيت اجتماعى، بلكه شخصيت معنوى و حتى زندگى خود را قربانى لحظاتى لذّت جنسى ساخت:
كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ[٣]
«كار آنها همچون شيطان كه به انسان، گفت كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم اما
[١] - يوسف: ٣٠
[٢] - يوسف: ٥١
[٣] - حشر: ١٦