بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٦٠ - حكايت ٢٩٣ حاصل اينجا اين فقيه از بيخودى # نه عفيفى ماندش و نه زاهدى
حكايت ٢٩٣
|
حاصل اينجا اين فقيه از بيخودى |
نه عفيفى ماندش و نه زاهدى |
|
پادشاهى در محفل بزمى مست لايعقل شد. فقيهى بهطور اتفاقى از درگه آن محفل مىگذشت. پادشاه چون فقيه را ديد به مأموران خود گفت: آن فقيه را به مجلس ما بياوريد و از شراب لعل فام بخوردش دهيد.
مأموران به زور فقيه را به حضور شاه آوردند. ساقى به فقيه شراب تعارف كرد ولى فقيه با خشم از ساقى روى برتافت و گفت: من در تمام عمرم لب به شراب نزدهام. در اين هنگام شاه اشارهاى به ساقى كرد كه؛ يعنى فقيه را بر سر حال آور.
ساقى نزد فقيه آمد و چند مشت و سيلى بر وى نواخت و خشمگينانه گفت:
بگير اين جام را، و فقيه از ترس جام را گرفت و شراب را سركشيد. او با خوردن شراب مست شد و بذلهگويى آغاز كرد. در اين حال براى رفع حاجت به طرف مستراح رفت تا ادرار كند كه كنيزى بسيار زيبا را در آنجا ديد و اختيار از كف داد. با شوق و مستى مضاعف، كنيز را در آغوش كشيد. كنيز هرچه كوشيد كه خود را از دستان فقيه نجات دهد سودى نبخشيد. عاقبت جان فقيه به جان كنيزك پيوند خورد و بدنهاى آن دو نيز به تبوتاب افتاد.
در اين هنگام شاه ديد كه فقيه تأخير كرد، از جا برخاست و رفت كه ببيند اوضاع از چه قرار است، ناگهان شاهد صحنهاى شگفت شد!
فقيه در آن حال چون شاه را ديد، وحشتزده از جا برجست و با شتاب به