بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٧٣ - حكايت ٢٩٦ نوبت من رفت امسال آن قمار # با دگر كس باز، دست از من بدار
وقتى جوحى وارد خانه شد «با تبانى قبلى» به زنش گفت: اى زنى كه همواره مايه عذاب منى، من چه داشتم كه فداى تو نكردم و تو پيوسته نزد ديگران از من شكايت مىكنى؟ من در زندگى جز آن صندوق خالى بيش ندارم و مردم خيال مىكنند كه من در آن صندوق سيم و زر پنهان كردهام و براى همين نسبت به من بدگمان شدهاند و كمكى در حق من نمىكنند. فردا اين صندوق را به محلّه مىبرم و آن را در وسط بازار آتش مىزنم تا همه بدانند كه در اين صندوق چيزى جز لعنت نيست.
جوحى اين سخنان را با صداى بلند مىگفت تا قاضى در درون صندوق بشنود.
صبح كه شد، جوحى حمالى به خانه آورد و صندوق را بر پشت او نهاد تا به ميدان شهر ببرد.
قاضى در درون صندوق از ترس صدا مىزد: حمّال! حمّال!
حمّال از شنيدن اين صدا تعجب كرد به چپ و راست خود نگاه كرد كه اين صدا از كجا است! ولى كسى را نديد با خود گفت: يعنى چه! اين نداى هاتف غيبى است يا صداى جن و پرى كه مرا مىطلبد؟
صداى قاضى سرانجام حمّال را متوجه خود كرد و حمال فهميد كه صدا از درون صندوق است. قاضى به حمّال گفت: هرچه زودتر نزد معاون قاضى برو و از قول قاضى به او بگو كه هرچه سريعتر بيايد و اين صندوق را بهطور دربسته خريدارى نمايد و به خانه قاضى ببرد و حمال چنين كرد.
نايب قاضى كه انسان تيزفهمى بود، متوجه ماجرا شد، لذا به زودى خود را به جوحى رساند و گفت: صندوقت را چند مىفروشى؟
جوحى گفت: بيش از نهصد سكه طلا مىدهند اما من نمىفروشم. من صندوق را به هزار سكه كمتر نمىفروشم اگر مشترى هستى سر كيسه را باز كن.
نايب گفت: اى رند، قيمت صندوق چيز مشخصى است، اين چه قيمتى است كه تو مىگويى؟