بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨ - حكايت ٢٠٢ من ز صاحبدل كنم در تو نظر # نى به نقش سجده و ايثار زر
حكايت ٢٠٢
|
من ز صاحبدل كنم در تو نظر |
نى به نقش سجده و ايثار زر |
|
سلطان محمد خوارزمشاه در زمانهاى دور با قشونى جرّار به شهر سبزوار يورش برد و مردم آن شهر را كه بر مذهب شيعه بودند از دم تيغ گذراند. گروهى از شيعيان به حضور سلطان آمدند و از وى امان خواستند و گفتند: هرقدر خراج و صله بخواهى به تو مىدهيم، در هر موسمى كه باشد. سلطانا! جان ما به تو تعلّق دارد اما بگذار چند روزى پيش ما امانت باشد.
سلطان به آنان گفت: نمىتوانيد جانتان را از من خلاص كنيد مگر اينكه شخص ابو بكر نامى را نزد من آوريد. در غير اين صورت شما را همچون كشت و زرع درو خواهم كرد!
شيعيان چون اين سخن از سلطان شنيدند، در شهر به دنبال كسى گشتند كه نامش ابو بكر باشد، بعد از سه روز و سه شب جستجو، ابو بكر را يافتند درحالىكه در گوشه خرابهاى از شدت بيمارى ضعيف و ناتوان شده بود. شيعيان چون به ابو بكر رسيدند، بدو گفتند: برخيز كه سلطان محمد خوارزمشاه تو را طلب نموده است؛ زيرا كه شهر ما با رفتن تو به نزد سلطان از كشتار رهايى خواهد يافت، پس او را پيش سلطان آوردند.
|
سبزوار است اين جهان و مرد حق |
اندر اينجا ضايع است و ممتحق |
|
|
هست خوارزمشاه يزدان جليل |
دل همى خواهد ازين قوم رذيل |
|