بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١ - حكايت ١٩٨ كل خود را خوار كردى اى بليس # پاره اين كل نباشد جز خسيس
حكايت ١٩٨
|
كلّ خود را خوار كردى اى بليس |
پاره اين كل نباشد جز خسيس |
|
سگى از گرسنگى مىمرد، صاحبش كه مرد عربى بود براى مرگ سگش گريان بود و اشك مىريخت.
در آن هنگام شخصى كه از آنجا مىگذشت مرد عرب را نالان و گريان ديد و به او گفت: اين گريه و نوحه براى چيست؟ مرد عرب گفت: سگى خوشخوى داشتم كه روز صياد من بود و شب پاسبانم. سگى تيزچشم و صيدگر بود. ولى افسوس و صد افسوس كه اكنون در حال مرگ است.
آن شخص پرسيد: علت مرگش چيست؟ آيا زخمى برداشته يا ...
عرب گفت: سگ من از گرسنگى در حال تلف شدن است.
آن شخص مرد عرب را تسلّى مىداد كه ديد انبانى پر در دست اوست. پرسيد:
اى عرب! اين انبان چيست؟
عرب گفت: نان و غذاى شبمانده من است.
پرسيد: پس چرا از اين نان و غذا به سگت نمىدهى كه از تلف شدن نجات يابد؟ عرب گفت: تا اين حد بخشندگى ندارم؛ زيرا براى بهدست آوردن نان، بايد پول هزينه كرد ولى آب چشم رايگان است! پس براى من گريه كردن آسانتر از نان دادن است.