بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٢٣ - حكايت ٢٦٣ گفت چون باشد خود آن شوريده خواب # كه درآيد در دهانش آفتاب؟
حكايت ٢٦٣
|
گفت چون باشد خود آن شوريده خواب |
كه درآيد در دهانش آفتاب؟ |
|
هلال، يكى از ياران پيامبر اسلام ٦، در خانه خواجهاى به تيمار چهارپايان مشغول بود. او گرچه به ظاهر غلام بود و پستترين كار را انجام مىداد ولى مردى روشندل بود و امير سالكان به حساب مىآمد. خواجه او از شخصيت معنوى غلامش غافل بود. خواجه تنها جسم هلال را مىديد و از گنجينه باطنى آگاه نبود. از قضا روزى هلال دچار بيمارى شد. بيمارىاش نه روز به طول انجاميد. وى در اين مدت، كنار اصطبل ستوران افتاده بود و كسى حتى خواجهاش از حالش باخبر نبود.
روزى بر پيغمبر ٦ وحى رسيد: هلال، آن دوست باوفايت، به بيمارى مبتلا شده است. پيامبر براى عيادت از هلال عالىقدر به طرف اقامتگاه او روان شد. پيامبر همچون ماه و اصحاب همچون ستارگان در پيرامونش، به طرف خانه خواجه به حركت درآمدند.
به خواجه هلال خبر دادند كه پيغمبر بزرگوار با اصحاب، به خانه تو مىآيند.
خواجه به گمان اينكه پيغمبر عزيز اسلام به ديدار او مىآيد، از شدت شادى و شعف از جا پريد و به استقبال رسول اللّه ٦ شتافت و خطاب به پيامبر عرض كرد:
بفرماييد و منزل مرا مشرف كنيد تا به بركت ورود شما محفل خانه من به باغ بهشت مبدّل شود.
پيامبر ٦ با لحنى عتابآميز فرمود: من براى ديدن تو نيامدهام.