بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٧ - حكايت ١٩٥ خواست ديوانه شدن، عقلش رميد # دست عقل مصطفى بازش كشيد
حكايت ١٩٥
|
خواست ديوانه شدن، عقلش رميد |
دست عقل مصطفى بازش كشيد |
|
گروهى از كافران، شب هنگام وارد مسجد پيغمبر ٦ شدند و خطاب به حضرتش عرض كردند: ما در اين شهر غريب و ميهمان شماييم. اى پيامبر گرامى! تو در ميهماننوازى شهره آفاقى، بر ما فضل كن و امشب را پذيراى ما باش.
رسول اللّه ٦ رو به ياران و اصحاب خود فرمود: اين گروه را ميان خود تقسيم كنيد. هريك از اصحاب ميهمانى را پذيرفتند. يكى از ميهمانان هيكلى تنومند داشت و كسى او را به خانه خود نبرد. چون اصحاب و ميهمانان همه از مسجد خارج شدند و به خانهشان رفتند و كسى در مسجد نماند جز آن ميهمان تنومند، پيامبر ٦ آن مرد را به خانهاش آورد.
در خانه پيغمبر هفت بز شيرده بود كه آنها را براى دوشيدن و تهيه غذا، در خانه نگهداشته بودند.
ميهمان تنومند كه پرخور هم بود، در فرصت مناسب، هرچه نان و آش در خانه بود، به همراه شير هفت بز، همه را خورد.
اهل خانه پيغمبر از اينكه ميهمانشان غذاى هيجده نفر را به تنهايى خورد، ناراحت شدند.
هنگام خواب، ميهمان به اتاق مخصوص رفت و در آنجا به استراحت پرداخت.