بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٣٠ - استنتاج
كند كه دست گذشت ايام، اين سفره را تهى كرده و از آنهمه مائده پرفايده، چيزى جز چروك سفره باقى نمانده است!؟ گره زدن حال به گذشته، آنهم در حدّ باور نداشتن وضعيت موجود، چيزى جز لالايى براى وجدان بيدار نيست! بياييم با واقعيات موجود زندگى، واقعبينانه برخورد كنيم تا مورد تمسخر واقعبينان قرار نگيريم.
*** اين حكايت شيرين و پرمحتوا نمونهاى از وصف حال افرادى است كه نمىخواهند واقعيت موجود خود را به بهانه ناگوار بودن آن بپذيرند و تلاش مىكنند خود را به نحوى با گذشته متروك خود پيوند دهند. آنان در اين پيوند پوسيده و نامبارك حاضرند حتى مقدسترين امكانات را به خدمت خود درآورند، لذا مولانا اينگونه افراد را مورد خطاب قرار داده و مىگويد: چقدر و تا كى مىخواهى از تذهيب علم كتاب آسمانى بدزدى و ظاهر خود را مانند سيب، بدان بيارايى؟
|
چند دزدى عَشر از علم كتيب |
تا شود رويت ملوّن همچو سيب؟ |
|
آخر چقدر سخنان مردان خدا را مىدزدى و براى فضلفروشى به خود منسوب مىكنى تا ازاينرو تعريف و تمجيد بخرى؟
|
چند دزدى حرف مردان خدا |
تا فروشى و ستانى مرحبا؟ |
|
مگر رنگ مىتواند صورت زرد انسان را گلگون كند؟ مگر شاخهاى كه شكسته و آن را به درخت بستهاند، مىتواند جاى شاخه طبيعى درخت را بگيرد؟
|
رنگ بربسته تو را گلگون نكرد |
شاخ بربسته فَنِ عُرجون نكرد |
|
سرانجام چادر مرگ؛ يعنى كفن بر قامتت پوشيده شد، همه زيورهاى تصنعى از تو فرو خواهند ريخت و آنگاه است كه خواهى فهميد گريز از واقعيتهاى موجود و التجا و پناهنده شدن به گذشتههاى متروك چه زيانهايى به همراه خواهد داشت.
|
عاقبت چون چادر مرگت رسد |
از رُخت اين عشرها اندر فتد |
|
|
چونكه آيد خيز خيزان رحيل |
گم شود ز آن پس فنونِ قال و قيل |
|