بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦٤ - استنتاج
بايد گفت: «خدا نخواست». يا «خدا خواست» همين!
وَ قالَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ نَحْنُ وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ ...[١]
«مشركان گفتند: اگر خدا مىخواست نه ما و نه پدران ما غير او را عبادت نمىكردند و چيزى را بدون اجازه او تحريم نمىنموديم.»
راستى اگر تنها خواستن يا نخواستن خدا در زندگى انسان نقش داشت و بس، و انسان هيچ اختيارى در ايجاد خير و شر نداشت، آن وقت مىدانيد قبول اين عذر يعنى چه؟
يعنى تبرئه همه متجاوزان تاريخ، يعنى اثبات بىگناهى همه كسانىكه در طول عمر خود چيزى جز قتل و غارت نمىشناسند، يعنى تساوى ظالم و مظلوم، شكنجهگر و شكنجهديده، غارتگر و غارت شده، قاتل و مقتول و ...!
إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ[٢]
«خداوند هيچ به مردم ستم نمىكند ولى اين مردمند كه به خويشتن ستم روا مىدارند.»
در حكايت ١٣، به مناسبت قضا و قدر و در حكايات ٢٢٨ و ٢٢٩ و ٢٣٠ در باره جبر و اختيار و نظريه جبريه و مفوّضه و ردّ ادلّه آنان مطالبى آورديم، جهت آگاهى بيشتر به استنتاج حكايات فوق رجوع شود و در اينجا به همين مقدار اكتفا كرده به شرح ابيات مولانا در رد ادله جبريون مىپردازيم.
*** در اين حكايت:
سلطان محمود، كنايه است از حضرت حق.
[١] - نحل: ٣٥
[٢] - يونس: ٤٤