بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٠١ - استنتاج
و هم در آخرت. ... خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ[١]
*** مولانا هم در اين حكايت، داستان مردى را تعريف مىكند كه با سرمايه عمرش در بازار دنيا نهتنها سودى نكرد بلكه كلاهبرداران شيّاد رأس المال حيات او را از او به رايگان در ربودند. مردى كه هنر نوازندگى و صداى خوش و طربانگيز او، حجابى بين او و آفريدگارش افكنده بود، تا روزى كه دست پيرى و نياز، اين حجاب را كنار مىزند و پيرمرد نوازنده تازه مىفهمد كه چه سرمايه عظيمى را به نام «عمر» به رايگان از دست داده است. لذا عواملى همچون: مطرود ماندن از جامعه، فشار فقر و گرسنگى، تأسف از گذشتهاى بىآينده، بحران روانى خاصى در او بهوجود آورد كه سبب شد به فطرت توحيدى خويش برگردد.
وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ ...[٢]
«هنگامى كه در دريا ناراحتى به شما برسد همهكس را جز او فراموش خواهيد كرد.»
لذا «چنگ» را برداشت به خلوتسراى گورستان شهر رفت و برخلاف گذشته اينبار فقط براى خدا شروع به نواختن كرد و هماهنگ با صداى چنگ با اشك و ناله مىگفت:
|
نيست كسب، امروز مهمان توأم |
چنگ بهر تو زنم آنِ توأم |
|
بيچاره آنقدر نواخت و گريه كرد تا از شدت حزنواندوه خوابش برد. در خواب بود كه صداى عطسهاى او را بيدار كرد، وقتى چشم گشود خليفه را بالاى سر خود ديد، از ترس به خود لرزيد كه اى واى پير چنگى بدام محتسب افتاده است!
خليفه متوجه ترس و شرمسارى او گرديد، با مهربانى به او نزديكتر شد و:
|
پس عمر گفتش مترس از من مَرَم |
كِت بشارتها ز حقّ آوردهام |
|
[١] - حج: ١١
[٢] - اسراء: ٦٧