بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٨٤ - حكايت ١٥ اى خنك آن مرد كز خود رسته شد # در وجود زندهاى پيوسته شد
حكايت ١٥
|
اى خنك آن مرد كز خود رسته شد |
در وجود زندهاى پيوسته شد |
|
فرستادهاى از جانب امپراتور روم به مدينه آمد تا با عمر، خليفه دوم اسلامى ديدار كند، وقتى وارد شهر شد، بهگمان اينكه خليفه اسلامى هم مانند امپراتور روم داراى كاخ است! سراغ كاخ عمر را از مردم گرفت.
به او گفتند خليفه اسلامى قصر ندارد، قصر او جان روشن اوست. او همچون ديگران در خانهاى محقّر زندگى مىكند. سرانجام زنى صحرانشين فرستاده روم را نزد عمر كه زير درخت خرما آرميده بود هدايت مىكند. هيبت عمر مانع مىشود كه فرستاده روم او را از خواب بيدار كند، منتظر مىماند تا عمر از خواب بيدار شود.
چون عمر ديده از خواب مىگشايد، فرستاده روم به خدمتش حاضر مىشود، ضمن سلام و احوالپرسى، عمر به فراست درمىيابد كه فرستاده روم مستعد دريافتهاى عرفانى است، لذا وى را از حالات روانيش باخبر ساخت و او را از عالمى كه روحش قبل از آمدن به دنيا در آن عالم زندگى مىكرد آگاه ساخت.
فرستاده روم كه محو سخنان عمر شده بود، مسائلى از قبيل جبر و اختيار و علت تعلّق روح و زندانى شدن آن در قفس تن را مطرح ساخت.
عمر در هر باب از سؤال، بابهايى از حكمت و عرفان را بر روى فرستاده رومى گشود؛ آنچنانكه فرستاده رومى مأموريتش را از ياد برد و مجذوب سخنان