بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٧٤ - حكايت ٩٥ تو به صورت رفتهاى گم گشتهاى # زان نمىيابى كه معنى هشتهاى
حكايت ٩٥
|
تو به صورت رفتهاى گم گشتهاى |
زان نمىيابى كه معنى هشتهاى |
|
يكى از دانايان به طريق داستان گفت: درختى در هندوستان است كه اگر كسى از ميوه آن درخت بخورد، نه پير مىشود و نه هرگز مىميرد!
پادشاهى اين ماجرا را شنيد و شيفته ميوه آن درخت شد. لذا كسى را به هندوستان فرستاد تا از آن ميوه براى شاه بياورد.
آن فرستاده سالهاى چندى براى يافتن آن درخت در هندوستان به جستجو پرداخت او شهر به شهر و كوه به كوه و جزيره به جزيره، همهجا را به دنبال آن درخت گشت و هركه را مىديد سراغ آن درخت را از او مىگرفت ولى جوابى جز تمسخر از مردم نمىشنيد.
سرانجام در طلب آن درخت درمانده شد و آهنگ بازگشت به سوى پادشاه را كرد.
هنگام بازگشت، به شيخى عارف برخورد مىكند، تصميم مىگيرد ماجرا را با شيخ عارف در ميان بگذارد و چون ماجراى درخت و مسافرت طولانى خود را با شيخ در ميان گذاشت، شيخ در پاسخش چنين گفت:
|
شيخ خنديد و بگفتش اى سليم |
اين درخت علم باشد در عليم |
|
|
بس بلند و بس شگرف و بس بسيط |
آبِ حيوانى ز درياى محيط |
|