بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٣ - حكايت ٨٨ اين نشان ظاهرست اين هيچ نيست # تا به باطن در روى بينى تو بيست
حكايت ٨٨
|
اين نشان ظاهرست اين هيچ نيست |
تا به باطن در روى بينى تو بيست |
|
در خبر است كه ابراهيم ادهم در راهى بر لب دريا رسيد، گوشهاى نشست و مشغول دوختن خرقه خود شد. در اين هنگام اميرى كه سالها پيش در شمار بندگان ابراهيم بود او را ديد و شناخت، امير با تعجب به ابراهيم ادهم و خرقه او خيره شد و از اينكه چگونه ابراهيم خلق و خويش دگرگون شده، سلطنت بر هفت اقليم را رها كرده، مانند بينوايان خرقه پاره خود را مىدوزد، شگفتزده بود.
ابراهيم از آنچه كه در خيال امير گذشت آگاه شد، زود سوزنى كه با آن خرقهاش را مىدوخت، به دريا انداخت و سپس با صداى بلند سوزن را صدا كرد. چيزى نگذشت صدها هزار ماهى كه هركدام سوزنى از طلا به لب داشتند سر خود را از دريا بيرون آوردند و به ابراهيم ادهم گفتند: اى شيخ، سوزنهاى خداوند را بگير.
در اين هنگام ابراهيم ادهم رو به امير كرد و گفت:
|
رو بدو كرد و بگفتش اى امير |
مُلك دل بِه، يا چنان مُلك حقير؟ |
|
|
اين نشان ظاهرست اين هيچ نيست |
تا به باطن در روى بينى تو بيست |
|
|
سوى شهر از باغ شاخى آورند |
باغ و بستان را كجا آنجا برند |
|
|
خاصه باغى كين فلك يك برگ اوست |
بلكه آن مغزست و اين عالم چو پوست |
|
|
برنمىدارى سوى آن باغ گام |
بوى افزون جوى و كن دفع زُكام |
|
|
تا كه آن بو جاذب جانت شود |
تا كه آن بو نورِ چشمانت شود |
|