بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤١ - استنتاج
عرب شترسوار وقتى اين راهنمايى حكيمانه را از مرد حكيم شنيد، شيفته او شد تا جايى كه او را بر روى شترش سوار كرد و با خود چنين فكر كرد كه اين مرد همچنانكه داراى گنجينه حكمت است، داراى گنجينه جواهرات و اموال هم مىباشد. ولى بعد از سؤال و جوابهاى چندى معلوم شد كه مرد حكيم از دارايىهاى دنيا چيزى جز شكم گرسنه و پايى برهنه و تنى عريان ندارد و حكمت و دانش او چيزى جز خيالپردازىها و مناقشات و بحث و جدالهاى بىاساس نيست. لذا شترسوار به سرعت حكيم را از بالاى شتر به پايين كشيد و گفت:
عمو! برو، هرچه سريعتر از من دور شو تا شومى تو گريبان مرا هم نگيرد.
|
پس عرب گفتش كه شو دور از برم |
تا نبارد شومى تو بر سرم |
|
برو و آن حكمت شومت را هم از من دور كن؛ زيرا حكمتى كه نتوانسته است تو را از ابتدايىترين امكانات زندگى بهرهمند سازد، نهتنها براى من ضرر دارد بلكه براى مردم دنيا هم مضرّ است.
|
دور بر، آن حكمت شومت ز من |
نطق تو شوم است بر اهل زَمَن |
|
من حاضرم مثل اول يك كيسه گندم و يك كيسه ريگ را بار شترم كنم ولى به استدلالهاى كهنه و پر از تشكيك و ترديد تو گوش ندهم.
|
يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ |
به بود زين حيلههاى مُرد ريگ |
|
اگر تو مرا احمق مىپندارى، احمقى من مبارك است؛ زيرا من با اين حال داراى قلبى پر از رزق معنوى و روحى پرهيزكار هستم.
|
احمقىام بس مبارك احمقى است |
كه دلم با برك و جانم متّقى است |
|
اگر تو هم واقعا مىخواهى كه از اين بدبختى رهايى يابى، تلاش كن تا طناب حكمت عملى را از دست و پايت بازگشايى.