بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٠ - استنتاج
همه نعمتها از آن اوست ديگر زشت و زيبا، كم و زياد، بد و خوب و تلخ و شيرينش براى او فرقى نمىكند، و در واقع پسندد آنچه را جانان پسندد.
*** مولانا در اين حكايت، حكايت قبل (٥٧) را از زاويهاى ديگر مىنگرد و به دنبال اثبات همان مطلبى است كه ما در استنتاج حكايت قبل از آن بهعنوان «محبت» ياد كرديم.
در واقع يكى از انگيزههاى روانى «شكر»، محبت محب نسبت به محبوب است، اگر انسان نسبت به كسى محبت داشته باشد، نهتنها از خوبىهاى او به نيكى ياد مىكند، بلكه بدىهاى او را هم از منظر خوبى نگاه مىكند.
بنابراين لازمه محبت خدا، شكر خدا است و لازمه شكر، اظهار محبت نسبت به خدا است و لازمه اظهار محبت پذيرش همه چيزهايى است كه از جانب خدا به انسان مىرسد، حتى آن چيزهايى كه به گمان تلخ مىآيد؛ چراكه سالك صاحب معرفت در مقابل اينهمه نعمتهاى شيرين خدا، خجالت مىكشد از اينكه يكبار هم كه شده مزه تلخى را نچشد!
|
گفت من از دست نعمتبخش تو |
خوردهام چندان كه از شرمم دو تو |
|
|
شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت |
من ننوشم اى تو صاحب معرفت |
|
سالك وقتى به خود مىانديشد و به اعضا و اجزاى وجودش مىنگرد، مىبيند كه سراپاى وجودش پرورشيافته نعمتهاى منعم واقعى است و اكنون نيز چون ماهى غرق در آب لطف و كرم اوست، با اينحال اگر در قبال يك چيز ناگوار اظهار نارضايتى سر دهد، بايد گفت صد بار خاك بر فرق چنين انسان ناسپاس و ناشكرى!
|
چون همه اجزام از انعام تو |
رستهاند و غرق دان و دام تو |
|
|
گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد |
خاكِ صد ره بر سر اجزام باد |
|