بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠ - حكايت ٤ تخمهاى فتنهها كو كشته بود # آفت سرهاى ايشان گشته بود
حكايت ٤
|
تخمهاى فتنهها كو كِشته بود |
آفتِ سرهاى ايشان گشته بود |
|
پادشاهى بود جهود (يهود) و نسبت به عيسويان بيدادگر و كينهتوز؛ آنچنانكه تلاش مىكرد پيروان حضرت مسيح ٧ را نابود سازد و دين عيسويان را از ميان بردارد.
پادشاه را وزيرى بود كاردان و زيرك و از سختگيرى شاه نسبت به پيروان حضرت عيسى ٧ نگران. روزى وزير به شاه گفت: در بند كردن و كشتن و ستم نسبت به عيسويان نتيجه مطلوبى نخواهد داد بلكه آنان را نسبت به اعتقادشان استوارتر مىكند.
شاه پرسيد: پس براى نابودى عيسويان چاره چيست؟
وزير پاسخ داد: نيرنگى دارم كه اگر بكار بندى به هدف خود خواهى رسيد. و آن اينكه به اتهام گرويدن به آيين مسيح گوش و بينى و دستم را ببر و مرا از دربارت بران. اين نقشه عملى شد، وزير با گوش و بينى و دست بريده از دربار رانده شد.
عيسويان چون چنين ديدند وزير را پناه داده و نسبت به او اعتماد كردند تا جايى كه آنچنان نسبت به او علاقمند شدند كه وى را بهعنوان مرشد خود برگزيدند. غافل از اينكه وزير در پى نقشهاى بود تا بتواند به وسيله آن پيروان عيسى ٧ را نابود نمايد.
مدتى بدين منوال گذشت و عيسويان عاشق اخلاق و تسليم رأى وزير شدند و سرانجام روزى وزير براى هريك از سران دوازدهگانه عيسويان طومارى جداگانه