بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٠ - استنتاج
همچون طبايع طغيانگر انسان، مترصّد فرصتى مناسب جهت بروز طغيانگرى خود بودند، آنان عقل جزوى[١] صوفى بىچاره را كه مركبى لنگلنگان در طريق سلوك براى وى بود، قربانى طغيانگرى خود نمود و سرمست از اين بىسماحتى خويش، مشغول سماع و پاىكوبى بودند و آواز خر برفت و خر برفت آنان، صوفى را مجذوب خود ساخته بود، صوفى بىچاره غافل از همهجا، همآواز با آنان، سرود «خر برفت و خر برفت» را ترنّم مىنمود.
وقتى آفتاب صبح هشيارى، پردههاى ظلام جهل و غفلت را از هم دريد و صوفى ديده غفلت از هم گشود، تازه فهميد كه دوشينه گرفتار چه بليّهاى شده بود! بانگ برآورد كه هان اى عقل كلّى[٢] اى مدّعى خدمت و صداقت، كجا رفت آن امانتدارى و صداقت تو؟
عقل كلّى، متحيّر از اين اعتراض، در پاسخ، واقعه از يادرفته دوشينه را به ياد صوفى آورد كه اى صوفى، تو و همبزمان تو دوشينه تنور شكم را از لوت خر برتافتيد و بر اين عيش سرود خر برفت و خر برفت ترنّم مىكرديد.
صوفى گفت: واى بر من، من از كجا مىدانستم كه آن لوت، خر بىچاره من است و آن سرود «خر برفت» فاتحه مجلس ختم آن حيوان؟! تو كه مىدانستى چرا از اين مصيبت آگاهم نكردى؟
عقل كلّى گفت: اى صوفى، قسم به خدا من بارها آمدم تا تو را از نقشههاى شوم صوفيان آگاه كنم، ولى تو آنچنان مجذوب رفتار و كردار همبزمانت شده بودى كه توجّهى به من نداشتى، بلكه از همه آنها باذوقتر سرود مىخواندى و پاى مىكوبيدى و دست مىافشاندى و من وقتى چنين مىديدم با خود مىگفتم كه حتما
[١] - منظور از عقل جزوى، در نگاه مولانا، عقل ناقصى است كه به تنهايى براى درك حقايق كافى نيست.
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢] - مراد از عقل كلّى يا عقل كلّ يا نفس كل، عقل كامل رسا است كه حقايق را بشايستگى درك مىكند.
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|