بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣١ - استنتاج
طلبكاران از اين كار شيخ بسيار ناراحت شدند و زبان به اعتراض گشودند كه يا شيخ، تو هنوز پول ما را نداده حلواى نسيه به خورد ما مىدهى و ناله كودكى را بلند مىكنى.
ولى نه اعتراض طلبكاران و نه گريه كودك حلوافروش هيچ اثر در شيخ نداشت و شيخ با خيالى آسوده به آنان نگاه مىكرد. چون وقت نماز فرارسيد خادم طبقى را آورد به پيش شيخ گذاشت اين طبق كه مبلغ چهارصد دينار و نيم يعنى معادل بدهى شيخ بود از سوى انسانى بخشنده به شيخ هديه شده بود. شيخ سرپوش طبق را برداشت، طلبكاران چون در او دينار مشاهده كردند، خوشحال شدند و از اينكه در مقابل دريافت طلب خود بىتابى كرده و به شيخ درشتى كرده بودند شرمنده شدند.
|
شيخ فرمود آنهمه گفتار و قال |
من به حل كردم شما را و حلال |
|
|
سرّ اين و آن بود كز حق خواستم |
لاجرم بنمود راه راستم |
|
|
گرچه اين دينار بسيار اندكست |
ليك موقوف غريو كودكست |
|
|
تا نگريد كودك حلوافروش |
بحر رحمت درنمىآيد به جوش |
|
|
اى برادر طفل طفلِ چشم تست |
كام خود موقوف زارى دان نخست |
|
|
گر همى خواهى كه آن خلعت رسد |
پس بگريان طفلِ ديده بر جسد |
|
استنتاج
يكى از اعضاى حسّاس و مورد نياز انسان در بدن، دو گوى غلطانى است كه چشم نام دارد، اسرار پيچيده و ويژگىهاى شگفتآور اين عضو، چيزى نيست كه بتوان بسادگى آن را بيان كرد و يا به رشته تحرير درآورد. يكى از شگفتىهاى چشم اشكهايى است كه داراى كاربردهاى زيادى است، و بهطوركلّى كاربرد اشك را مىتوان به دو قسمت تقسيم كرد: