بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣٠ - حكايت ٤٥ تا نگريد كودك حلوافروش # بحر رحمت درنمىآيد به جوش
حكايت ٤٥
|
تا نگريد كودكِ حلوافروش |
بحر رحمت درنمىآيد به جوش |
|
شيخ احمد خضرويه، يكى از بزرگان طريقت، مشهور به فتوّت و جوانمردى بود. وى نهتنها از مال خود به بينوايان مىبخشيد بلكه در روزگار تهىدستى از توانگران وام گرفته به فقيران مىبخشيد.
شيخ بدين منوال روزگار سپرى كرد تا آنكه به پايان عمر خود نزديك شد. و اين در حالى بود كه طلبكاران زيادى انتظار دريافت وام خود را مىكردند. شيخ در بستر بيمارى آرميده بود، طلبكاران دور بسترش حلقه زده و جملگى با بدگمانى به شيخ مىنگريستند. در اين هنگام كودكى حلوافروش از كنار خانه شيخ مىگذشت و بانگ ميزد حلوا داريم، حلوا داريم.
شيخ به خادمش اشاره كرد كه برو آن حلوا را بخر و پيش طلبكاران بگذار تا كام تلخشان شيرين شود.
خادم كه پولى در بساط نداشت، كودك حلوافروش را صدا زد و نيم دينار طبق حلوايش را خريد و آورد پيش طلبكاران گذاشت. چون طبق از حلوا خالى شد كودك از شيخ پول حلوا را طلب كرد.
|
شيخ گفتا از كجا آرم درم |
وام دارم مىروم سوى عدم |
|
|
كودك از غم زد طَبَق را بر زمين |
ناله و گريه برآورد و حنين |
|