بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٠٦ - حكايت ٤٠ راست كن اجزات را از راستان # سر مكش اى راسترو زان آستان
حكايت ٤٠
|
راست كن اجزات را از راستان |
سر مكش اى راسترو زان آستان |
|
در عهد عمر، خليفه دوم، مردم براى رؤيت هلال ماه مبارك رمضان، بالاى كوهى تجمع كرده بودند؛ يكى از ميان آن جمع، به عمر گفت:
اينك من هلال را در آسمان مىبينم! عمر به آسمان نگاه كرد ولى هلالى نيافت، به آن شخص گفت: اينكه به شكل هلال مىبينى، هلال نيست بلكه خيال بىاساس تو است؛ زيرا من به احوال افلاك بيناترم و اگر هلالى مىبود من مىديدم، اگر باور ندارى دستت را تر كن و بر ابروانت بكش سپس به آسمان نگاه كن.
آن شخص چنين كرد و ديگر بار به آسمان نگاه كرد هلالى نديد.
عمر گفت: آرى يك تار مو از ابروى تو بر روى چشمت مايل شده بود و تو گمان مىكردى كه آن تار مو هلال است.
|
گفت آرى موى ابرو شد كمان |
سوى تو افكند تيرى از گمان |
|
|
چون يكى مو كژ شد از ابروى تو |
شكل ماه نو نمود آن موى تو |
|
|
موى كژ چون پرده گردون بود |
چون همه اجزات كژ شد چون بود |
|
|
راست كن اجزات را از راستان |
سر مكش اى راسترو زان آستان |
|
|
هم ترازو را ترازو راست كرد |
هم ترازو را ترازو كاست كرد |
|
|
هركه با ناراستان همسنگ شد |
در كمى افتاد و عقلش دنگ شد |
|