بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١١٦ - حكايت ٢٢ عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد # زانكه هر دو همچو سيلى بگذرد
ناصواب گفتم مرا عفو كن و بر من ترحّم آور ... گريههاى زن در نهايت كارش را كرد و دل مرد را از جاى كند و از اينكه با زن به تندى سخن گفت از او پوزش طلبيد و گفت هرچه بگويى من بجان و دل فرمانبردارم.
زن گفت: در بغداد خليفهاى هست كه آوازه جودش همهجا را گرفته، نزد او برو و از او درخواست كمك كن. مرد گفت: با دست خالى و بدون تحفه پيش خليفه رفتن سزا نيست. زن گفت: در سبوى ما آب باران هست، آن را نزد خليفه هديه ببر و بگو كه توان بيش از اين را ندارى.
كوزه پر از آب باران را در نمد پيچيدند و مرد كوزه را گرفت و به طرف بغداد رهسپار شد. همه همّت مرد اين بود كه در طول پيچ و خم راه كوزه را به سلامت به دربار خليفه برساند. مرد اعرابى پس از طى مسافتى زياد، خود را به بغداد و دارالخلافه رساند. نقيبان و دربانان خليفه چون قيافه عرب را ديدند، دريافتند كه وى مردى گرفتار و نيازمند است، با خوشرويى تحفه او را پذيرفتند و پيش خليفه بردند. خليفه چون بر احوال اعرابى واقف شد، دستور داد كوزهاش را پر از زر كرده راهى وطنش كنند و در بازگشت او را از طريق دجله برگردانند. اعرابى با كوزه پر از زر، چون از آب دجله عبور مىكرد بيشتر به كرم خليفه پى برد كه او با اينهمه آب گواراى دجله، چگونه با خوشرويى كوزهاى از آب باران او را پذيرفت!
|
كلّ عالم را سبو دان اى پسر |
كان بود از لطف و خوبى تا به سر |
|
|
قطرهاى از دجله خوبىِ اوست |
كان نمىگنجد ز پُرّى زير پوست |
|
|
گنج مخفى بُد ز پُرّى چاك كرد |
خاك را تابانتر از افلاك كرد |
|
|
گنج مخفى بُد ز پُرّى جوش كرد |
خاك را سلطان، اطلسپوش كرد |
|
|
ور بديدى شاخى از دجله جدا |
آن سبو را او فنا كردى فنا |
|
|
وانكه ديدندنش هميشه بىخودند |
بيخودانه بر سبو سنگى زدند |
|
|
اى ز غيرت بر سبو سنگى زده |
وان سبو زِ اشكست كاملتر شده |
|
|
خُم شكسته آب ازو ناريخته |
صد درستى ز اين شكست انگيخته |
|