برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٤٥٢ - فصل پنجم در تفصيل دخول اصناف علل در حدود و براهين تا اينكه از اين طريق بر مشاركت بين حدّ و برهان وقوف حاصل شود
تشخيص دهيم كه از نظر معاكسه با محدود مساوىاند؛ بلكه اين مساوات بايد در معنى نيز باشد تا اينكه هيچ چيزى از معانى ذاتى محدود نباشد مگر آنكه حدّ، متضمن آن و مشتمل بر آن باشد. و اگر حدّ، چيزى از اين معانى ذاتى را فاقد باشد و به تمييز شىء اكتفا كند، در اين صورت بر ماهيّت شى دلالت نخواهد كرد؛ زيرا ماهيّت عبارت از بعضى مقوّمات و بعضى از ذاتيات شىء نيست، بلكه عبارت است از اجتماع جميع معانى ذاتى آن؛ و هركس بعضى [از اين معانى ذاتى] را بشناسد و بعضى را نشناسد، در واقع ذات شىء را تماما نشناخته است. و هدف از تحديد حصول صورتى موازى با ماهيّت شىء در كمال آن در نفس است. و به همين خاطر امكان ندارد شىء واحد دو حدّ داشته باشد، ٦٤٠ همانطور كه شىء واحد دو ذات ندارد.
بنابراين هرگاه چنين باشد، و در محدودات چيزى باشد كه اضافه شدن آن به جميع علل، ذاتى باشد، واجب است تمام آنها در حدّ شىء اخذ شوند. جز اينكه واجب است اين علل در حيز فصول شىء، و نه در حيّز جنس آن، باشند: زيرا اين علل، علل شىء هستند. و وجود اين شىء وجود آن علل را اقتضا مىكند، و با آن علل تحقق پيدا كرده و متحصّل و متخصص مىشود. و امثال اين علل كه ذات را تحصّل مىبخشند، در آنچه كه وجود محصّل و مخصّص، و وجود منتشر غير مخصّص مىشود. بنابراين آن چيز يك امر جنسى است و علل، امور فصلى هستند.
مانند اينكه در اين قول كه «صوتى ناشى از خاموش شدن آتش»: صوت، جنس و ناشى شدن از خاموش شدن آتش، فصل است، اگر هر رعدى چنين باشد. ٦٤١
(٧٤٥) أما أمثلة الحدود المتحدة من العلل المختلفة، فأنت تحدّ الزاوية القائمة بالصورة فقط فتقول: المساوية لأخرى فى جنب خطها القائم على مستقيم. و تحدّ حمىّ الغبّ بالفاعل فتقول: حمّى تنوب غبّا لعفونة الصفراء. و تحد الخاتم بالغاية فتقول: الخاتم حلقة يلبسها إصبع. و تحد الفطوسة بالموضوع فتقول: تقعير فى الأنف. و ربما جمعت الجميع فى واحد فقلت: إن السيف آلة صناعية أو سلاح صناعى من حديد مطاول معرّض محدّد الأطراف ليقطع به أعضاء الحيوان عند القتال.
(٧٤٥) امّا مثالهاى حدودى كه از علل مختلف اخذ مىشوند: مثلا تو زاويهى قائمه را فقط از طريق صورت تحديد مىكنى و مىگويى: زاويهى قائمه عبارت است از زاويهاى كه در كنار يك خط مستقيم قرار گرفته و با زاويهاى كه در جنب آن است مساوى باشد. و تب نوبه را از طريق فاعل تحديد مىكنى و مىگوئى: تب نوبه تبى است كه ناشى از عفونت صفراء باشد. و انگشتر را از طريق غايت تحديد كرده و مىگوئى: انگشتر حلقهاى است كه در انگشت